بعضی روزها هستند که آرزو میکنی کاش یکی از روزهای زندگیت نبودن. حاضر بودی اون یه روز رو برداری٬ نه تای دیگه هم بذاری روش که بشه ده تا٬ و بدی بره. بگن اینو از عمرت کم میکنیم. حاضر بودی کلا بدی بره و نداشته باشیش. بعضی روزها داری غرق میشی انگار. هی که تقلا میکنی٬ بیشتر فرو میری و اون چیزایی از خودت رو که نمیخوای ببینی بیشتر و بیشتر میبینی. میری پایین٬ و هی پایینتر که میری٬ دو قدم پایینتر رو هم میبینی و نیم ساعت قبل از اینکه همون دو قدم دیگه رو هم بری پایین آرزو میکنی که اون دو قدم رو دیگه پایین نری. بعضی روزا هست که دیگه لحظات حتی به نگرانی وضع خراب موجود هم نمیگذرن٬ برعکس٬ به دست و پا زدن برای دست کم حفظ همین وضع گُه موجود میگذرن. به تمنای این توهم خام میگذرن که «دیگه حسابی اومدم پایین ولی از این پایینتر نمیشه». بعضی روزا به دونه دونه و ذره ذره نابود شدن٬ خراب شدن٬ نشدن٬ فرو ریختن و خاکستر شدن چیزای کوچیکی که براشون نقشههای کوچیک کشیده بودی میگذرن. بعضی روزا به ترس و فریاد موقع سقوط آزاد میگذرن.
امروز از اون روزا بود.
دسامبر 18, 2011 در 5:40 ب.ظ. |
یه بازی ای بود به اسم NeverHood چند سال پیشا… یادمه که تنها بازی کامپیوتری بود که من بدم نمی اومد بازی کنم. یه سری معما بود برای حل کردن… شخصیت اصلی اگه اشتباهی می کرد و مثلا یه غولی می خوردش یا می افتاد توی چاهی؛ با بستن و دوباره باز کردن بازی؛ زنده می شد دوباره… اما یه جایی بود که هشدار روی یه تابلو نوشته شده بود که این جا دیگه واقعا خطره! اون تو که می افتادی ؛ دیگه لایتناهی بود و سیاهی. دیگه زنده شدنی در کار نبود…
همیشه اون یادمه. یه موقعی بود که فکر می کردم اگه برم پایین و پایین و پایین؛دیگه پایین تری نداره و می شه از اونجا شروع کرد و اومد بالا… اما در مقطعی یهو دیدم که نه… اصلا بعضی هاش از همون چاه های بی برگشت بازی NeverHood هم بی برگشت تره انگار
شاید همون مقطع بود که پیر شدم.