خَلَش خَلَش

از همون دوران بچگی٬ از وقتی که حرف زدن و عمل کردن رو یادمه٬‌ آدم رک و مستقیمی بودم. هیچ وقت درک نمی‌کردم چرا بعضی چیزها رو باید یه جوری گفت که بین گفتن و نگفتن باشه. به قدمت همون رک بودن٬ سرزنش و واکنش منفی از بیرون رو هم یادمه. از فحش توی خیابون بگیر تا نصیحت دلسوزانه‌ی خانواده که «درست نیست این جوری». و آخرش هم این نصیحت‌ها در سطح پیروز شدن و سرکوب از بیرون به درون انتقال پیدا کرد. سکوت و گوشه‌گیری و جدی و متین بودن حاصل درونی شدن فرآیند سرزنش شد. مخاطب خیلی از مکالماتم خودم شدم و دنیا برام به اندازه‌‌ی کاسه‌ی سر خودم کوچیک شد٬ و آدم‌ها برام به بیرون مطلق تبدیل شدن. اما هر چه بود٬‌ فقط درونی شد٬ تبدیل شد به چوبی که خودم بالای سر خودم نگه داشتم. دست خودم بود٬ اما به هر حال چوب بود و هیچ وقت تبدیل به نظام ارزشی من نشد. هر چه در بیرون آدم مودبی بودم و شلوغ نمی‌کردم و از ده شوخی و انتقاد یکیشو بیرون می‌دادم٬ درونم با کلمات رکیک شعر می‌ساختم و به چیزای ضایع و کثیف و زاقارت فکر می‌کردم. با خودم درگیر می‌شدم و از خودم به سختی انتقاد می‌کردم. با خودم شوخی می‌کردم و می‌ریدم به خودم. توی سرم بلند بلند می‌خندیدم. توی سرم صدا هیچ وقت قطع نشد٬ از خشن‌ترین و وحشی‌ترین موسیقی‌ها تا ساده‌ترین و ملایم‌ترین و بی‌مغزترین رو گوش دادم.

مدتیه انگار در سرم باز شده. اون آدمی که اون تو هستش هنوز هم همون تو مشغوله٬ اما صداش میاد بیرون. می‌دونه که که صداش میره بیرون٬ اما سکوت نمی‌کنه. گاه و بیگاه حتی میاد بیرون٬ همون طور لخت و عور و شلوغ می‌کنه. بلند بلند فحش می‌ده٬ قاه قاه می‌خنده٬ تند تند حرف می‌زنه و اطرافیان رو با بازی‌های زبانی  گاهی به خنده می‌اندازه و گاهی به تعجب و گاهی هم حالشونو به هم می‌زنه. این شده که هر دو روز یه بار یه شوخی خرکی می‌کنم با یکی و بعدش از طرف عذر می‌خوام. هر از گاهی اون چوب میاد بالا و میگه بسه!‌ مودب باش!‌ خودتو خراب نکن. اما خرش نمی‌ره. تصمیم گرفتم خودم باشم٬ مخاطبم گاهی دیگران باشن٬ و محصول زبانی و حسی و فکریم بره بیرون از کاسه‌ی این سر. و چه قدر سخته. چه قدر آسونه نگفتن و ساکت بودن و احترام گذاشتن٬ و چه قدر سخته گفتن و انتقاد کردن و حمله کردن و با این حال محترم بودن. چه قدر سخته به جا فحش دادن٬ به جا طرف رو گیر انداختن٬ به جا بلند خندیدن. چه قدر آسونه نابود کردن و در نطفه خفه کردن ذهن به بهانه‌ی مودب بودن. گند می‌زنم٬ پررو بازی در میارم٬‌ از خودم بدم میاد٬ و گاه احساس رونده شدن می‌کنم٬‌ اما خوبه. یه روزی درست میشه. مثل صدای دیستورشن گیتاره. اون اعوجاج و جیغ رو وقتی بذاری درست بیاد بیرون میشه موسیقی٬ میشه انسانیت٬ میشه وقتی که در قبرستان درونت دفن نمیشی.

شلوغ می‌کنم پس هستم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.