یه چیزی که آدم میتونه امیدوار باشه براش پیش نمیاد شاید دردهای متناقض باشه. دردهایی که آدم رو اجبار کنن به کارهای متناقض. که اگر این کار رو بکنی درد اول میاد سراغت و اگر نکنی درد دوم. مشابهش شاید رابطهی عشق و نفرت باشه. فرسایشی که این نوع حس آدم رو دچارش میکنه معمولا اندازهناپذیره.
این شهر… مدتیه ورد زبونم غم ناشی از اینه که زود روزی باید این شهر رو ترک کنم. اما گاهی هم میخوام هر چه زودتر ترکش کنم. خیلی چیزا رو بذارم همین جا و برم. اون قدری اینجا بودهام که شهر برام رنگ و بو داشته باشه. که یه جاییش بوی روزهای تنهایی رو بده و یه جاییش با یه آدم گره خورده باشه. که برف ماه دسامبرش پر باشه از معنی و حس. که خیابونهای شرقش قدری رنگ کهنگی گرفته باشن. گاهی دلم میخواد هر چه زودتر برم و این همه رو بذارم اینجا. دلم میخواد اگه میرم هر چه زودتر برم٬ که به این کولهبار حس بیشتر از این اضافه نشه. که روز به روز جاهای بیشتری از این شهر به جاهای سوخته تبدیل نشه.
دور تا دور پارک واشنگتن نیمکتهایی هست در محلهایی دنج. همونهایی که بهش میشه گفت فضای دو نفره. روزی که پا به این شهر گذاشتم٬ سعی کردم تعداد روزهایی که باید صبر میکردم تا اون نیمکتها رو با نیمکت پارک ملت جایگزین کنم رو تخمین بزنم. اون روزها خیلی کم تخمین زدم٬ و بعد فهمیدم که شاید تخمین درست بینهایت بوده. اما وقتی دیشب زیر این بارون ریز که قبلا توی تهران ندیده بودم و رسما دیوونهام میکنه راه میرفتم٬ وقتی چشمم خورد به دو نفری که ساعت یک شب نشسته بودن روی اون نیمکتها٬ یادم اومد که اومدم به این شهر٬ موندم٬ و به زودی ترکش خواهم کرد٬ بدون اینکه هیچ وقت روی اون نیمکتها نشسته باشم…