بش دادم رفت٬ سه سوت. یه چیزی بود که صد بار تلاش کرده بودم بفروشم و هزار تا دردسر و آدمهای اجق وجق سرش دیده بودم٬ این بار یه آگهی دادم و سه سوت یکی اومد بردش. هیچ وقت نفهمیدم چرا زندگی این جوریه. تمام دانشگاهایی که با وسواس انتخاب کرده بودم و اپلای کردم رو رد شدم و تنها اونایی که سرسری یا حتی بیمیلی اپلای کرده بودم رو گرفتم. وقتی میرم یه مهمونی به قصد اینکه یه گوشه وایسم و آدمها رو تماشا کنم درگیر صحبت میشم و دوست پیدا میکنم٬ اما وقتی امیدوارم که شاید کسی رو پیدا کنم هیچی نمیشه. یه وقتایی چیزی میگم یا چیزی مینویسم به این امید که فلان کس خاص جوابم بده و در عوض بعد از مدتی میبینم دارم جواب کسی رو جواب میدم که خیلی هم بهش علاقهای ندارم در واقع. اگه از یه دختری خوشم بیاد و بخوام بهش نزدیک بشم حتما همه چی خراب میشه و طرف ازم فاصله میگیره٬ فقط آدمهایی که بهشون علاقهای ندارم و بهشون حسی ندارم هستن که میان و بام تیک میزنن. البته این یه مورد رو دیگه یاد گرفتم٬ راه حلش اینه که وقتی از یکی خوشم میاد پیرو این کلام گهربار که میگه «چرا عاقل کند کاری؟» برم و مثلا شروع کنم با مادربزرگ صاحبخونه صحبت کنم. ولی ظاهرا همهی زندگی رو نمیشه با چرا عاقل کند کاری پیش برد و بعضی وقتها باید واقعا یه کارایی کرد و اینه که خلاصه من نفهمیدم چرا این جوریه زندگی.
نوامبر 26, 2011 در 11:11 ب.ظ. |
آقا مدتهاست که هر وقت توی همچین مسالهای گیر میکنم، جوابم را توی این شعر پید میکنم
http://goo.gl/K0g4y